خرید بک لینک
چیزی که بر زبان نیاید هرگز به دنیا نخواهد آمد | رضا براهنی

چیزی که بر زبان نیاید هرگز به دنیا نخواهد آمد
کسی که آفتابی الماسگون را درون خویش مدام با درد عشق میپروراند
به هیچ ستارهی میخی که با نوک تیزش از دوردستهای جهان شتابزده فرا و فرو میگذرد اعتنا نمیکند
سه انگشت دست راست من به فرمان آفتاب در این زبان درندشت میدوند
و عزم چشمم از این آسمانِ درونم گسیل میشود
خیالم آن چنان دیوانهوار پرواز میکند که بالهایش را انگار فرشتهها در آسمان پروار میکنند
من پردهدار غیب نیستم خود غیبم
و هر کسی که گمان میکند که من به این سطح زمین رضایت دادم و یا به آسمان بالا سرم
هنوز نمیداند که سرتاسر این کائنات را به پشیزی نمیخرم
جهان با تمام خورشیدها و کهکشانهایش از من عبور میکند این، من نیستم که عبور میکنم
کدام ستاره تا حال مصراعی شعر عاشقانه سروده ست؟
و آفتاب مگر عشق میشناسد و مگر موسیقی؟
جهان با تمامی خورشیدها و کهکشانهایش از من عبور میکند این، من نیستم که عبور میکنم
کدام ستاره تا حال مصراعی شعر عاشقانه سروده ست؟
و عشق موسیقی مگر آن آفتاب را به خویش مباهی نکرده است؟
کدام آهو تا کنون سر بلند کرده تا ماه را ببیند؟
و ماه، ماه و آهو و جنگل به آن پیچیدگی اگر من نباشم و نگویم؛ مگر وجود دارند؟
و کهکشان مگر چیزی ست جز این چشمک بیاختیار ناچیزم از خلال مژگانم؟
و من اگر نباشم، تو که معشوق منی مگر به دیدهی عشاق دیگری در آینده خواهی نشست؟
هزار آینهی شخصی دیوانه برافراشتهام به دور عشوهی بیانتهای تو
ـ “عشوه” ـ چه واژهی والایی!
انگار آن را تو بر زبان راندی اول و بعد زن قیامت شد
و از پسِ آن بود که هیچ آینهی دیگری را اجازه ندادم
نوک آن ناخن نوچیدهی ظریف تو را انعکاس دهد
عاشق اگر حسود نباشد حتماً دیوانه است و یا زیبایی سرش نمیشود

من از کهکشان آدم و عالم گذشتهام
به هر ستاره و سیاره و شمسی کلید انداختهام
و هیچ نمیدانستم دنبال چه وَ که میگردم
و ناگهان دیدم از اول دنبال همینجا میگشتم
تا گزارشی نویسم از آیندهای که در آن انسان پرندگان زندهای از واژهها خواهد آفرید
و بال هاشان را بسیج خواهد کرد در برابر سپیده دمی دوشیزه که آفتاب بر آن مهر خون خواهد پاشید
وظیفهی من این بوده این که از همان آغاز تاریکی جهان را بفهمم
و آن را روشن کنم
و این روشنایی از روشنایی خود خورشید کمتر نبوده
عشاق را ببین که در اعماق تاریکی
اندامهای یکدیگر را متبلور میبینند
و دروازههای بهشت یکدیگر را
با چنگ و دندان مفتوح نگاه میدارند
زمانی من احساس کردهام که آسمانها را به روی زمین آورده ام
و یک نفسم کافی بوده که جنگلها را
در حال رقص به پرواز درآرم
زیباترین فصلهای کتابهای مقدس را
به خط خویش نه تنها نوشتهام
حتی
بر سینهام نبشته داشتهام
چیزی که بر زبانِ من نیاید هرگز به این دنیا نخواهد آمد
به الفبای روح این منِ آشفته نیاز داشتهاند خدایان
و لاف هایشان همگی لافهای غربتِِ از من بود
زبان من نبود اگر، این جهان نبود! همین!
“و روشنایی بشود و روشنایی شد، ”
از من به آسمانِ جهان رفته ست
آن واژهها همگی واژهی شاعر بود
از خوابهای من دزدیدهاند
آن چند واژه چند واژهی یک شاعر بود
انسان، معراج را به قد و قامت خود افراشته است
الگو ایستادنِ انسان است با تمام قامتِ خود روی پا
الگو قد و قامت انسان است
کسی که کنجکاوِ آسمان نباشد انسان نیست و خود را نمیشناسد
چنان آسمان را از صدقِ دل طلبیده که گاه گاه خود را در آسمان جهان جا گذاشته است
عشاق در اعماق تاریکی اندامهای یکدیگر را در خویشتن متبلور میبینند
حتی اگر صلیب را مردم آشفتهای برافراشته باشند
معراج از طلبِ ذاتی آن قامت انسان برخاسته است
حالا تو عشاق را ببین که در اعماقِ تاریکی اندامهای یکدیگر را متبلور میبینند
معراج از طلب قامتِ انسان برخاسته است.

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: جمعه 21 اسفند 1394 ساعت: 23:43

کوچکترین زن جهان | کلاریس لیسپکتور | ترجمهی امید شمس

پروندهی کلاریس لیسپکتور در ناممکن:

در معرفی کلاریس لیسپکتور

سالشمار زندهگیی کلاریس لیسپکتور

ساعتِ سعد

در اعماق آفریقای استوایی، کاشف فرانسوی، مارسل پریتره، شکارچی و مرد دنیادیده، به قبیلهای از کوتولهها برخورد که به طرز شگفتآوری کوچک بودند. اما وقتی خبردار شد که مردمی کوچکتر از اینها هم آنسوی جنگلهای دوردست زندگی میکنند، بیشتر شگفتزده شد و بهسوی دامون جنگل پیشروی کرد.
در کنگوی مرکزی بود که او کوچکترین کوتولههای جهان را کشف کرد- درست مثل جعبهای تو جعبهی دیگری که خودش توی جعبهی دیگری ست- و میان کوچکترین کوتولههای جهان، او کوچکترینِ کوچکترین کوتولههای جهان را یافت، که شاید پاسخی بود به نیاز طبیعت که گاهی دوست دارد از خودش سبقت بگیرد.
در میان پشهها و درختان نمناک و انبوه گیاهانی به رنگ تیرهترین و تنبلترین سبز دنیا، مارسل پریتره خودش را رو در روی زنی دید به طول کمتر از پنجاهوپنج سانتیمتر، بالغ و ساکت. به روزنامهها خبر خاهد داد که زنی با همسر کوچکش بالای درختی زندگی میکند. در آن رطوبت گرم جنگل، که میوه را بهسرعت رسیده میکند و به آنها شیرینی تحملناپذیری میدهد، زن باردار بود. در آن حال، آنجا ایستاده بود، کوچکترین زن جهان. یکلحظه در آن گرمای وزوزکنان جنگل، مرد فرانسوی به طرز غیرمنتظرهای به آخر خط رسید. بهیقین تنها به خاطر آنکه مردی منطقی بود توانست بر خود مسلط شود. و ازآنجاکه نیازی فوری به بازگرداندن نظم و نامگذاری آنچه موجود است داشت، زن را گلکوچک نامید. و برای اینکه بتواند او را در میان واقعیات قابل شناخت دستهبندی کند، بیدرنگ شروع کرد به جمعآوری اطلاعات دربارهی او.
نژاد زن آهسته در حال انقراض است. تنها نمونههای معدودی ازاینگونه باقیماندهاند که اگر به خاطر زندگی پرخطر در آفریقا نبود، به حتم نژادی پرتعدادتر میبودند. بهغیراز بیماریها ، هوای آلودهی اطراف رودخانهها، کمبود غذا و حیوانات وحشی در کمین، بزرگترین دشمن لیکوالاهای باقیمانده بانتوهای وحشی هستند؛ تهدیدی که در آن هوای ساکت همچون هوای صبح نبرد آنها را احاطه کرده است. بانتوها با تور آنها را شکار میکنند و میخورند همانطور که میمونها را شکار میکنند. به همین سادگی. آنها را با تور به دام میاندازند و میخورند. به همین خاطر این مردم فسقلی همینطور عقبنشینی کردند و عقبنشینی کردند تا اینکه عاقبت در قلب آفریقا جایی که کاشف خوششانس ما آنها را جسته بود ساکن شدند. تمهید دفاعیشان این است که بالای بلندترین درختان زندگی میکنند. زنها از درخت پایین میآیند که ذرت بپزند یا مندیوکا آرد کنند و سبزی بچینند؛ مردان هم به شکار میروند. وقتی کودکی به دنیا میآید کموبیش از همان بدو کودکی آزادی کامل دارد. اگرچه باید قبول کرد که کودک برای مدت طولانی از آزادیاش در میان جانوران وحشی لذت نخاهد برد. اما لااقل نمیتواند گلایه کند که برای چنین زندگی کوتاهی مجبور بوده مدت طولانی کار کند. حتی زبانی که کودک میآموزد کوتاه و ساده است و فقط شامل عبارات اساسی است. لیکوالاها از کلمات محدودی استفاده میکنند و به چیزها با حرکات بدن یا صدای حیوانات اشاره میکنند. برای آیینهای معنوی، لیکوالاها طبلهایشان را دارند. وقتی همه دارند با ضرباهنگ طبل میرقصند، یکی از مردان مراقب بانتوهاست که خدا میداند از کجا ممکن است سروکلهشان پیدا شود.
پس اینگونه بود که کاشف ما پیش رویش کوچکترین موجودات انسانی را کشف کرد. قلبش تند میزد، چراکه هیچ گوهری به این اندازه نادر نبود. حتی آموزههای حکمای هند هم به این کمیابی نبود، و حتی ثروتمندترین مردان جهان هم شاهد چنین فریبایی غریبی نبودهاند. آنجا، در پیش چشمانش، زنی ایستاده بود چنان نازک بدن که حتی لطیفترین رویاها هم با آن برابری نمیتوانند کرد. اینجا بود که کاشف با ملایمت طبعی که حتی همسرش هم هرگز در او سراغ نداشت، بر زبان راند: ” تو گلک هستی.”
در آن لحظه، گلکوچک جایی از تن اش را خاراند که کسی نمیخاراند. کاشف که مرد مملو از تجربیات زندگی بود– گویی شاهد بالاترین درجهی پاکدامنی باشد که مردی سرشار از آرمانها بتواند آرزو کند- رویش را برگرداند.
تصویری از گلکوچک در اندازهی واقعی در ضمیمهی رنگی روزنامهی ساندی منتشر شد. دورش شالی پیچیده بود و شکمش مراحل پیشرفتهی بارداری را نشان میداد. بینیاش پخ بود و چشمانش نافذ و پاهاش از هم گشوده. درست شبیه یک سگ به نظر میرسید.
در همان روز، در آپارتمانی، زنی که نیمنگاهی به تصویر گلکوچک در روزنامهی نیمهباز انداخته بود، به خودش زحمت یک نیمنگاه دیگر را نداد ” چونکه مضطربم می کنه.”
در یک آپارتمان دیگر، زنی چنان رغبت منحرفی به کوچکترین زن آفریقا احساس کرد که – ازآنجاکه
گفتهاند پیشگیری بهتر از درمان است- گلکوچک را هرگز نمیبایست با آن زن تنها گذاشت. که میداند رغبت زن به کدامین ظلمت عشق رهنمون میشد؟ زن روز سختی را گذراند تا بر آنچه میل مینامندش فائق آید. از این گذشته، بهار بود و هوسی خطرناک در هوا موج میزد.
در خانهای دیگر، دختر پنجسالهای، با دیدن تصویر گلکوچک و شنیدن نظرات پدر و مادرش به وحشت افتاد. دخترک تا آن لحظه کوچکترین انسان آن خانه بود. و اگر این موضوع مایهی خوشترین مهربانیها بود، همچنین مایهی وحشت از عشقی ظالمانه هم بود. وجود گلکوچک به دخترک احساس غریبی داد (احساسی که سالها بعد و به دلایلی متفاوت برای دخترک بدل به اندیشهای ملموس شد) که “بداقبالی حدومرز ندارد.”
در خانهای دیگر، متبرک به الطاف بهار، دختر جوان دم بختی، از سر شفقت فریاد زد “مامان، نگاه کن، کوچولوی بیچاره، صورت غمگینش رو ببین.” مادر دختر – سرسخت، شکستخورده و مغرور- پاسخ داد “آره، اما این غمِ یه حیوونه، نه انسان.”
دختر با نومیدی اعتراض کرد :” اوه، مامان!؟”
در خانهای دیگر، کودکی باهوش ایدهای هوشمندانه داشت. “مامان، فکر کن این زن کوچولو رو بذارم توی رختخاب پاول. وقتی بیدار بشه چقدر میترسه. چه جیغ و دادی راه بندازه وقتی ببینه زنه کنار دستش نشسته. بعد میتونیم باهاش بازی کنیم. اسباب بازی ما میشه. مگه نه؟”
در آن لحظه مادرش داشت موهایش را مقابل آینهی دستشویی میآراست و به یاد داستانی افتاد که آشپز برایش از زندگی در یتیمخانه تعریف کرده بود. اینکه بچه یتیمها هیچ عروسکی نداشتند و عشق مادرانه در دلهایشان موج میزد. چند تا از دخترهای یتیمخانه مرگ یکی بچهها را از راهبهی مسئول خابگاه پنهان کرده بودند. جسد دختر را توی یک گنجه نگه میداشتند و وقتیکه خاهر روحانی بیرون میرفت، با دخترک مرده بازی میکردند؛ حمامش میکردند، به او غذا میخوراندند، و تنبیهش میکردند که بعدتر ببوسندش و آرامش کنند.
مادر در دستشویی اینها را به یاد آورد و دستان پر از سنجاقش را پایین آورد. و به ضرورت بیرحمانهی عشق ورزیدن اندیشید. به خباثت میل ما انسانها به شاد بودن اندیشید. اندیشید که چه ستمگرانه دوست داریم بازی کنیم. و اینکه چند بار به خاطر عشق هم را کشتهایم. آنگاه به پسر موذی خود نظر کرد گویی غریبهای خطرناک را مینگرد. و از روان خود وحشت کرد که بیش از تن اش در زاییدن این موجود، چنین مشتاق شادی و زندگی، سهم داشت. پس با دقت و غروری ناآرام، به فرزندش نگریست، دو تا دندانش افتاده بود، تکاملش، تکاملش نزدیک بود، دندانهایش میافتادند تا برای آنهایی جا باز کنند که بهتر گاز میگیرند. همینطور که با اشتیاق به پسرش مینگریست، تصمیم گرفت “باید براش لباس نو بخرم”.
زن لجوجانه پسر بیدندانش را لباسهای فاخر میپوشاند، و لجوجانه اصرار داشت او را تمیز و مرتب نگه دارد، انگار پاکیزگی میتوانست بر ابتذالی آرامشبخش تاکید کند، لجوجانه تلاش میکرد به آن سویهی مودبِ زیبایی، کمال ببخشد. لجوجانه خودش و پسرش را از آنچه میبایست “به زشتی یک میمون” باشد، میپالود. پس مادر همینطور که در آینهی دستشویی نگاه میکرد، لبخند زد، لبخندی بهعمد پالوده و آراسته، که میان چهرهی زن با آن خطوط انتزاعی و چهرهی نارس گلکوچک هزارهها فاصله میانداخت. اما به لطف سالها تجربه، زن میدانست که امروز از آن یکشنبههاست که باید از خودش پنهان کند اضطرابش را، رویایش را و هزارههای ازدسترفتهاش را.
در خانهای دیگر، مقابل دیوار و با متر نواری، همه سرگرم محاسبهی هیجانانگیز ۴۵ سانتیمتر قد گلکوچک بودند. و نتیجه به طرز دلپذیری شگفتانگیز بود: او آنقدر کوچک بود که هیچ تخیل سرشاری قادر به تصورش نبود. در قلب هر یک از اعضای خانواده هوس کهنهی تصاحب آن چیز کوچک و فتحناشدنی جوانه زد؛ آن چیز کوچک که از خورده شدن در امان مانده بود، آن سرچشمهی پایندهی ترحم. روح مشتاق آن خانواده میخاست خود را وقف آن موجود کند. و بهراستی کیست که نخاهد انسانی را فقط برای خودش نگه دارد؟ که همیشه هم راحت نیست، چون زمانهایی هست که آدم نمیخاهد عواطفی داشته باشد.
پدر خانواده که روی صندلیاش نشسته بود و روزنامه را محکم ورق میزد، گفت “شرط میبندم اگر اینجا زندگی میکرد کارش به دعوا و مرافعه میکشید. تو این خونه همه چی تهش به دعوا ختم میشه.”
مادر گفت “تو همیشه همینجوری بددل و بدبینی ژوزه.”
دختر بزرگشان، سیزده ساله، با اشتیاق پرسید “مامان میتونی تصور کنی بچهش چقدر کوچولو باشه؟”
پدرش از پشت روزنامه غرولندی کرد.
مادر پاسخ داد و قند تو دلش آب شد “میشه کوچیک ترین بچه ی سیاه دنیا. فکرشو بکن با اون دل قلمبهی کوچولوش میز شام ما رو بچینه.”
صدای پدر درآمد “بس کن این مزخرفات رو.”
مادر که ناغافل بهش برخورده بود گفت “قبول کن که این خیلی چیز کمیابیه. تویی که بیاحساسی.”
و خود چیز کمیاب چطور؟
در همین زمان، در آفریقا، خود چیز کمیاب در قلبش- و کی میداند که قلبش هم مثل خودش سیاه بود یا نه؟ – چون وقتی طبیعت یکبار خطا کرد دیگر نمیشود به او اعتماد کرد- خود چیز کمیاب چیزی حتی کمیابتر در دلش داشت، همچون رازی درون یک راز: یک کودک بس کوچک. کاشف، به شیوهی مرسوم شکم کوچکترین انسان بالغ را معاینه کرد. و در این لحظه بود که کاشف برای نخستین بار از زمان یافتن زن، بهجای کنجکاوی، یا شعف، یا پیروزی، یا غرور علمی، احساس انزجار کرد.
کوچکترین زن جهان داشت میخندید.
داشت گرمِ گرم میخندید- گلکوچک داشت از زندگی لذت میبرد. خود چیز کوچک داشت از این حس وصفناشدنی، که نامش هنوز خورده نشدن بود، لذت میبرد. حس ناگهانی خورده نشدن در زمانهای دیگر او را وامیداشت که ناگهان از شاخهای به شاخهی دیگر بپرد. اما در این لحظهی آرام در میان بوتههای انبوه کنگوی مرکزی، او این حس ناگهانی را به عمل تبدیل نکرد. و آن حس ناگهانی، خود را بهتمامی بر کوچکی موجود کمیاب متمرکز کرده بود. و ناگهان داشت لبخند میزد. لبخندی بود که تنها از کسی که سخن نمیگوید برمیآمد. لبخندی که کاشف کلافه نمیتوانست طبقهبندی کند. و زن همینطور از لبخند خودش کیف میکرد، زنی که نخورده بودندش. خورده نشدن عالیترین احساس دنیاست. خورده نشدن هدف پنهانی تمام هستی است. درحالیکه خورده نشده بود، لبخند حیوانیاش به لطافت شادمانی بود. کاشف پریشان بود.
از این گذشته، اگر موجود کمیاب داشت میخندید به خاطر این بود که درون تن کوچکش تاریکی عظیمی شروع به موج زدن کرده بود.
موجود کمیاب در پستانهایش گرمایی را حس میکرد که نامش میتوانست عشق باشد. او به کاشف رنگپریده عشق میورزید. اگر سخن گفتن میدانست و اگر عشقش را ابراز میکرد، کاشف از غرور به خود میبالید. غروری که بهسرعت محو میشد وقتیکه میفهمید زن همچنین به حلقهی ازدواج و چکمههای کاشف هم عشق میورزد. و آنگاهکه کاشف سرخورده میشد گلکوچک نمیتوانست دلیلش را بفهمد. چراکه بههیچوجه عشق زن به کاشف – حتی میشود گفت “عشق عمیق” زن به کاشف چراکه بدون سایر امکانات زن به ژرفا تقلیل یافته بود- چراکه عشق زن به چکمههای کاشف بههیچوجه از عشق عمیق زن به کاشف نمیکاست. سوءتفاهمی قدیمی در باب کلمهی “عشق” وجود دارد، و اگر کودکان بسیاری به خاطر این اشتباه به دنیا آمدهاند، بسیاری دیگر از موهبت یگانهی زاده شدن محروم ماندهاند تنها به خاطر این حساسیت که حکم میکند این منم که باید دوست داشته شوم نه ثروتم. اما در شرجی جنگل، چنین نابگراییهای بیرحمانهای وجود ندارد؛ عشق یعنی خورده نشدن، عشق یعنی دوست داشتن یک جفت چکمه، عشق یعنی دوست داشتن رنگ غریب مردی که سیاه نیست، عشق یعنی لبخند زدن به حلقهی ازدواجی که میدرخشد. گلکوچک از سر عشق لبخند میزد، لبخندی گرم، کوچک و باردار و گرم.
کاشف تلاش کرد تا در پاسخ به او لبخند بزند، بیآنکه بداند لبخندش در پاسخ به کدامین ملاحت است و آنگاه پریشان شد، پریشانیای که تنها از یک کامله مرد برمیآید. تلاش کرد با جابهجا کردن کلاهخودش ناراحتی خود را پنهان کند و از شرم سرخ شد. رنگی ملیح بر چهرهاش نقش بست، رنگی از آن خودش، صورتی مایل به سبز، همچون لیمو در زیر نور صبح. به نظر ترش مزه میآمد.
شاید بهواسطهی جابهجا کردن آن کلاهخود نمادین بود که مرد خود را به آرامش دعوت کرد و قاطعانه به انضباط کاری و یادداشتبرداری بازگشت. معنی چندتایی از کلمات اهل قبیله را آموخته بود و میتوانست بعضی نشانهها را تعبیر کند. حالا قادر بود سوال هم بپرسد. گلکوچک پاسخ داد “بله، خیلی خوب است که یک درخت برای خودش داشته باشد که خودش بهتنهایی روی آن زندگی کند؛ خودش و تنها خودش. چراکه – و این را نگفت، اما چشمانش چنان تیره شدند و آن دو چشم بودند که گفتند- چراکه صاحب شدن خوب است، صاحب شدن بسیار خوب است، صاحب شدن بسیار بسیار خوب است. کاشف چند باری پلک بر هم زد.
مارسل پریتره لحظات دشواری را از سر گذراند تا بر خود مسلط شود. اما لااقل او خود را سرگرم یادداشتبرداری کرد. آنها که یادداشت برنمیداشتند ناچار بودند هر طور که میتوانند با ماجرا کنار بیایند.
زنی پا به سال گذاشته بانگ زد “حالا معلوم میشه، حالا معلوم میشه، اما اینو بگم که فقط خدا میدونه این مردک چه خیالی داره.”

- - , .

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت: 1:37

سالشمار زندگی کلاریس لیسپکتور

پروندهی کلاریس لیسپکتور در ناممکن:

در معرفی کلاریس لیسپکتور

ساعتِ سعد

کوچکترین زنِ جهان

۱۹۲۰- کلاریس لیسپکتور دهم دسامبر در روستای کوچک چیچلنیک در غرب اوکراین متولد میشود.
۱۹۲۱- در فوریهی این سال کلاریس که دوماهه بود، به همراه پدر و مادر و دو خاهرش به شهر ماسیو مرکز استان آلاگواس برزیل مهاجرت میکند. زبان پرتغالی به زبان بومی کلاریس بدل میشود.
۱۹۲۴- خانواده به شهر رسیف مرکز استان پرنامبوکو مهاجرت میکند.
۱۹۲۹- شاگرد کلاس دوم دبستان است که مادرش، ماریهتا لیسپکتور، چشم از جهان فرومیبندد.
۱۹۳۴- پدرش، پدرو، به همراه دختران از راه دریا به ریو دو ژانیرو کوچ میکند.
۱۹۳۷- بهعنوان معلم مدرسه مشغول به کار میشود.
۱۹۳۹- به دانشگاه میرود و خود را برای وکالت آماده میکند.
۱۹۴۰- پدر از دنیا میرود. کلاریس بهعنوان نویسنده در خبرگزاری آژنسیا ناسیونال مشغول به کار میشود. دورهی حکومت دیکتاتوری استادو نوو به ریاست جمهوری گتیولیو وارگاس است.
۱۹۴۳- از دانشگاه فارغالتحصیل میشود و مائوری گورگل والنته ازدواج میکند. والنته به وزارت خارجه ملحق و بهعنوان دیپلمات مشغول به کار میشود. کلاریس مجبور میشود برای شانزده سال خارج از برزیل زندگی کند.
۱۹۴۴- نخستین رمان خود “نزدیک قلب وحشی” را منتشر میکند.
۱۹۴۵- برای نخستین رمان خود برندهی جایزهی گارسیا آرانخا میشود. نقاش ایتالیایی معروف جورجو دی چیریکو پرترهای از او میکشد.
۱۹۴۶- دومین رمان خود را “چلچراغ” را منتشر میکند که نوشتن آن را در برزیل آغاز کرده و در ناپل ایتالیا به پایان رسانده بود.
بار دیگر با همسرش به اروپا مهاجرت میکند و این بار در شهر برن اقامت میگزیند.
۱۹۴۷- برای نخستین بار برف میبیند.
۱۹۴۸- نخستین پسرش پدرو به دنیا میآید. رمان “شهر در محاصره” را به پایان میرساند و به ریو دو ژانیرو بازمیگردد.
۱۹۵۰- به اروپا بازمیگردد و این بار به شهر تورکی انگلستان.
۱۹۵۲- به ریو بازمیگردد و برای روزنامهی کومیسیو، ستونی با عنوان “در میان زنان” مینویسد. با خانواده به واشنگتن مهاجرت میکند و پسر دومش را در آمریکا به دنیا میآورد.
۱۹۵۴- نخستین چاپ فرانسوی رمان “نزدیک قلب وحشی” با طرح جلدی از هانری ماتیس منتشر میشود.
۱۹۵۶- نوشتن رمان “سیب در تاریکی” را به پایان میبرد.
۱۹۵۹- از واشنگتن برای مجلهی برزیلی سینیور مقالاتی مینویسد. با همسرش متارکه میکند. به ریو بازمیگردد و ستون نویسی در روزنامهی کوحیو دا مانیا را آغاز میکند.
۱۹۶۰- نخستین مجموعهی داستانهای کوتاهش “پیوندهای خانوادگی” در برزیل به چاپ میرسد.
۱۹۶۱- رمان “سیب در تاریکی” منتشر میشود.
۱۹۶۴- دومین مجموعهی داستانهایش “لژیون خارجی” و رمان “اشتیاق به نقل از جی. اچ” منتشر میشوند.
۱۹۶۷- انتشار داستانهایش در روزنامهی ژورنال دو برزیل را آغاز میکند تا اوایل دههی هفتاد ادامه مییابد.
روز چهاردهم سپتامبر در نخستین ساعات صبح در حال سیگار کشیدن به خاب میرود و هنگامیکه از بوی دود خانهی آتشگرفته برمیخیزد تلاش میکند تا آتش را با دست خاموش کند. بهشدت آسیب میبیند، بهویژه دست راستش که با آن مینویسد.
۱۹۶۹- بیست و دوم ژوئن، در تظاهراتی علیه دیکتاتوری نظامی به همراه طیف گستردهای از روشنفکران برزیل شرکت میکند که به “تظاهرات صد هزار” معروف میشود.
کتابی به نام “زنی که ماهیها را کشت” برای کودکان منتشر میکند.
رمان ” تلمذ یا کتاب لذتها” را منتشر میکند.
۱۹۷۱- مجموعه داستان “شادمانی نهانی” را منتشر میکند.
۱۹۷۲- نقاش برزیلی کارلوس اسکیلیار دو پرتره از او میکشد.
۱۹۷۳- رمان “آب زندگی” و مجموعه داستان “تقلید گل سرخ” منتشر میشوند.
۱۹۷۴- “زندگی خودمانی لائورا” کتابی برای کودکان، مجموعه داستان “مصائب مسیحوارِ تن”، و مجموعه داستان “شب کجا بودی” را منتشر میکند.
۱۹۷۵- در “کنگرهی جهانی زنان جادوگر” در بوگوتای کلمبیا شرکت میکند.
۱۹۷۶- جایزهی یک عمر فعالیت ادبی را بنیاد فرهنگی فدرال دریافت میکند.
۱۹۷۷- ساعت ستاره را منتشر میکند و در نهم دسامبر همین سال در اثر سرطان زندگی را وداع میگوید.
۱۹۷۸- سه کتاب از او پس از مرگش منتشر میشود: رمان “نفس زندگی” و مجموعه داستانهای “فراموشنشدن” و “تپشها”.
۱۹۷۹- “زشت و زیبا” که مجموعهای از داستانهای دوران جوانی و نیز داستانهای چند ماه پیش از مرگ اوست.
۱۹۸۴- “کشف جهان” مجموعه داستانهای منتشرشده در ژورنال دو برزیل در سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۳٫

- - , .

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت: 1:37

صفحه بندی